یه روزی تودوران دلسپردگیهامون یه روز که ناراحت شده بودم ازش و قصد کات کردن داشتم بهم اس داددلخوش گرمای کسی نیستمآمده ام تا تو بسوزانی امامده ام با عطش سال هاتا تو کمی عشق بنوشانی امحرف بزن ابر مرا باز کندیرزمانی ست ک بارانی امخوب ترین حادثه میدانمتحرف بزن حرف بزن سالهاستتشنه یک صحبت طولانی امهمینقدر دست و پا شکسته شعر رو فرستاد ولی همینقدر صادقانه..... و چقدر سریع اخمم باز شد از شدت زیبایی این شعر و صداقت در تک تک کلماتشازون روز به بعد هردفه خیلی و جدی به مشکل میخوردیم و ناراحتی فقط بیت بیت این شعر بود که مصرع به مصرع برا همدیگه میفرستادیم و اون بحث و میذاشتیم کنار!!!!خیلی ساده اما زیبا......به دل نشیند هرانچه ک از دل براید....شش ماه گذشته ازون روز لعنتی و من و ذهن لعنتیم شدیم تقویم روزشمار حالم بده.... وقتی تنهایم اشک امونم نمیده!!!!یه جا خوندم تنفر تاوان دوست داشتن خیلی زیاده!!!و من الان فقط متنفرم از مردی که چندسال بخاطرش گریه کردم و جلو همه واستادم و به خیلی های خیلی خوب نه گفتم غرورمو بخاطرش تو اوج جوونی شکستم و جلو همه گریه کردم که میخوامش..... اونم همین بود!!!!به اینجا رسیدن رو مدیون حسادت اون دختره هرزه و حماقت بی اندازه مردی هستم که عاشقانه میخواستمشنه موندن رو میخوام نه خراب کردن آینده بچه هامو!!!!! رو زمین و هوا گرفتار شدم....خودشم اونقدر وقیح شده که بی اعتنا به هرچیزی که باعث بشه موندن کنارش قابل تحمل تر بشه!!!! و شدیم جهنمی که فقط تیکه و کنایه بار هم میکنیم......
برچسب:
نویسنده: سام فدایی
تاريخ: جمعه
21 بهمن
1401 ساعت: 13:30